به یاری اهورا مزدا


به یاری اهورا مزدا

مهم و تاثیر گذار باش

 

    

                                           

سلام دوست گلم خوش اومدی!!از این که قابل دونستی و این وبلاگ

رو برا بازدید انتخاب کردی ممنونم

 

 "روز ها گر رفت گو رو باک نیست       تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست"

 

 

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه 25 تير 1398, ساعت 12:45 توسط fateme|

به نام اولين معلم

او كه در اولين كلام فرمود: بخوان


چه ميتوان نوشت كه كلمات هميشه كم مي آورد در مقامي كه مولاي متقيان فرمود:

« من علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا»

پس مثل هميشه « روز معلم » را بهانه مي كنيم و آنچه را در کلام نمي گنجد از دل مي نويسيم:

استاد گرامي

 

با همه بلندي مقامتان و همه كوتاهي مرتبه مان در برابر شما، قدردان زحمات هميشگي تان هستيم.

و دعا مي كنيم آنچه را كه ما از جبرانش عاجزيم و در ظرف زمان و مكان نمي گنجد،

قادر مطلق در هر دو جهان برايتان جبران فرمايد.

روزتان مبارك

           

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391, ساعت 13:32 توسط fateme|

سلام دوستان بعده یه مدت که وقت نداشتم و پستام همه کپی پیست شده از وب های دیگه بود تصمیم گرفتم چندخط خودم بنویسم هر چند الانم و قت ندارم ولی دیگه یه چیزایی آدمو مجبور به نوشتن میکنه دردمو اینجامیگم شاید صدام به گوش یه نفر رسید ما که اینجا(شهرستان قروه)جز یه عده کر کور و لال هیچی دیگه نمیبینیمخیلی گشتیم بلکه یه نفر فقط یه نفر پیدا کنیم که حرفمونو بفهمه اما بخدا هیچ کی نبود دریغ از یه نفر همه حرف خودشونو میزنن فقطم حرف خودشونو باور دارن با نهایت غرور میان و سال اول تدریسشون پیش دانشگاهی بهترین مدرسه ی شهر و برمیدارن هیچ کیم باهاشون مخالفت نمیکنه (بعد به ما میگن به زمینو آسمون فخر میفروشید شما قضاوت کنید اینجا که کسی به نفع ما حرف نمیزنه شما حرف حقو بگید)رئیس آموزش پرورش چون آقا زاده اش باهوش تشریف دارن و با اون همه هزینه کردن و کلاس رفتن هیچی نیاورد رفته پیام نور برق میخونه و چون احتمال داره ما موفق بشیم و از کاکل زری اون جلو بیفتیم تمام تلاششو کرد که نذاره دبیرای اختصاصی پیش دانشگاهی بیان مدرسه ی ما با چه بهونه ای؟؟؟؟؟؟این که دبیر آقا نباید بره مدرسه دخترونه بعد از چندین قرن که عرب ها هم کوتاه اومدنو بحث زن و مرد رو کنار گذاشتن تازه ما برگشتیم به اون دوران خیلی جالبه ها نه/؟؟؟؟؟بعد به من میگه فاطمه تو باید امسال بری شریف ...چشم جناب میرم شریف چرا که نه؟بعد میرن جلسه ی استانی برمیگردن بهشون میگن قروه تو 15 تا شهرستانی که داریم کنکور 90 چهاردهم شده  ...کنکور 91 احتمالا17 ام بشیم حالا 17 ام هم شدیم اشکال نداره آینده ی 43 نفر پیش ریاضی و تجربی خراب شه که مهم نیست مهم اینه که یه وقت به همکارشون نگن تجربه نداری این دو تا کلاسو بر ندار آخه ممکنه دلش برنجه اون وقته که بد میشه ...حالا اینا هیچی اینا قضایایی بودن که باهاشون کنار اومدیم ما 43 تا بخت برگشته نشستیم فکر کردیم گفتیم چه کنیم که این گندی که بالا اومده رو جمعش کنیم گفتیم سطح کشور همه ی سال چهارمی ها قبل عید درسشونو تموم میکنن میرن خونه میشینن 3 ماهو تو خونه درس میخونن مام بیایم بگیم حداقل این کارو برامون بکنن از دی ماه هی بگو هی مدیر سمعکشو یادش رفته بذاره نمیشنوه هی بگو هی... تا این که رئیس انجمن اولیا اسفند میاد مدرسه گندی که مدیر زده رو جمع کنه (بهش چندرغاز بودجه دادن برداشته ده برابر بودبجه خرج کرده حالا افتاده به گدایی و پول جمع کردن از خیرین که جای جالب ترش اینجاس زنگ زده به بابای یکی از بچه ها گفته فلانی 10 میلیون کمک کرده از بد روزگار اون فلانی 10 ساله که مرده باباهه هم میگه خانوم شما زنگ بزنی بابا ی منم از اون دنیا 20 میلیون کمک میکنه)که گفتیم اقای ... مدرسه فقط پول گرفتن بلده برا ما که تا حالا کاری نکرده مدیر همون جا افتاد به پته پته و ما رو خفه کرد و باهامون اومد اداره برای گرفتن تائیدیه از همون جناب رئیس آموزش پرورش که ما درسمون قبله عید تموم شه من به عنوان نماینده ی دانش آموزا رفته بودرئیس برگشته  بهم میگه شما امسال خیلی ... مام بخوایم باهاتون مخالفت کنیم مثه شما میشیم دیگه (دست پیش گرفته پس نیفته چون دیگه هیچ حرفی نداشت اینو میگف)منم گفتم نه آقا این حرفا چیه خدا نکنه شما مثه ما بشید بعد از موافقت ایشون قرار شد این بحث تو جلسه ی شورای دبیران مطرح بشه که اونام که امسال خودشونو به ما تحمیل کردن موافقت بکنن روز سه شنبه اس و قراره شب من بیام شورای دبیران 43تا بخت برگشته ی از همه جا خورده با معصومیت تمام دارن دعا میکنن که خانومای محترم شب موافقت بکنن شب همون خانوما با نهایت ... مخالفت میکنن تا این که با کلی اصرار بالا خره دلشون نرم میشه به کی بگیم این حرفا رو الان اگه 43 نفر امسال پشت کنور بمونن چی؟1 سال کمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببخشید طولانی گفتم نمیشد جزئیاتو نگم

نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390, ساعت 17:4 توسط fateme|

 


شهادت خورشید تابان خراسان رو به همه ی 

 دوست داران و رهروان اون حضرت تسلیت میگم 

 

نوشته شده در دو شنبه 3 بهمن 1390, ساعت 20:34 توسط fateme|

وقتی باید بدون تو سر کرد چه سود یک دقیقه بیشتر؟!

 تنها دقیقه ای شبی را به بلندترین شب سال مبدل میسازد یا به تعبیری دیگر دقیقه ای به شبی منزلت

یلدا شدن بخشید

اینست معمای هستی

اینست راز برتر شدن تنها به قدر دقیقه ای قدی قدمی و  یاقدرو منزلتی حتی پنهانی.

شب یلدا شبیست که به قدر دقیقه ای بیشتر بودنش منزلت خاص بودن به خود گرفت و میتوان با کنار

هم بودن شاد بودن احساس نهفته شب را لمس کرد و دقیقه ها را بوسید اما دل گرفت...

میان سطرهای شادی باید پرانتزی باز کرد و نوشت افسوس که در این شب تو دل خیلیا غم بیدارتر از هر

شب دیگریست و این دلها یک دقیقه بیشتر باید باغم سرکنن

پازل زندگی خیلیا جاهای خالی زیادی داره...

مثل نبود عزیزان مثل نبود خیلی از بودن ها...که جای خالیش شده جا واسه حسرتها و عقده ها و غم ها

و گله ها و خورده های دل شکسته بچه ها.

مختصر بگم تو اوج شادی یاد غم دیگران باشیم و برای شادی دلشون از ته قلب خدارو صدا کنیم تا

دلشون شاد بشه حتی اندازه همون یک دقیقه که به شبی اینگونه منزلت داد.

شب یلداتون مبارک

                                        

من اناری را میکنم دانه

به دل میگویم :

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 1 دی 1390, ساعت 10:40 توسط fateme|

 

"حمید مصدق خرداد 1343"

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


 مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 
گفت آری لیک کو دور یزید

کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی

گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری

زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر

پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی

گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنک جو دید آب را نکند دریغ

خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

 

نوشته شده در دو شنبه 7 آذر 1390, ساعت 14:8 توسط fateme|

ناصر خسرو قبادیانی (شاعر پرآوازه) در سفرهای خود بسوی غرب ایران حرکت می­کرد. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه بود که به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم. مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم پس او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول و دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را بازیابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.

اندیشمندی بزرگ می‌گوید: سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود

نوشته شده در جمعه 22 مهر 1390برچسب:‌سفر نامه ی ناصر خسرو-ناصر خسرو -سفری از سفرهای ناصر خسرو, ساعت 11:36 توسط fateme|


منشور و اعلامیه کوروش ، در سال ۵۳۹ قبل از میلاد ، بعد از تسخیر و فتح شهر بابل صادر شده است . کوروش بعد از خاتمه زمستان در اولین روز بهار ، در بابل تاجگذاری کرد . شرح کامل تاج گذاری کوروش و حوادث آن دوران ، به صورت مفصل توسط « گزنفون » سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ظبط و بیان شده است .

کوروش بعد از تاجگذاری ، در معبد مردوک خدای بزرگ بابل ، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .
متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود . تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر « اور » کتبیه ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد ، همان متن منشور آزادی نوع بشر ، کوروش میباشد .
این کتیبه سنگی اینک در کتابخانه ملی انگلستان نگهداری میشود ،
بدون تردید ، از قدیمترین و مهمترین اسناد حقوق بشر ، در تاریخ باستان می باشد .

در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر ، جد اول ، دوم و سوم خویش را نام می برد و اعلام می دارد که پادشاه ایران و پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه ( کشورهای اطراف ایران ) می باشد ، آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش اعلام می دارد :

ترجمه عین کتبیه :
اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :
که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد

دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند .

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد
و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر
بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید

من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد
و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد .

من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ،
مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید ،

و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند .

من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ،
مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران

من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند
و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند
و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

نوشته شده در یک شنبه 10 مهر 1390, ساعت 13:11 توسط fateme|

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند


باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

بر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش

دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند


باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو،من با بهار می رویم

باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم

باتو،من در هر شکوفه می شکفم

باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان

عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم

باتو،من در روح طبیعت پنهانم

باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،

غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر

صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی

شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ا

بر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو،من با بهار می میرم

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم

بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم

بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان

سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر

راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،

شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

دکتر شریعتی

نوشته شده در یک شنبه 10 مهر 1390, ساعت 12:55 توسط fateme|

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد


آخرين پست ها
» تا کی ظلم و بی عدالتی؟
» سفری از سفرهای ناصرخسرو (و فریاد های شبانه در دل کوه)
» متن حقوق بشر کوروش کبیر
» دکتر شریعتی
» آفتاب گردان...
» english poem...
» english poem...
» چند تا جمله ی ...
» شگفتی اعداد
» راه رفتن بیاموز،پرواز را و اشتیاق را
» پرنیان سرد
» کوچه
» یا ابن الحسن عجل علی ظهورک
» خوش اومدی دوست گلم...
» امیر علی جون
» bye for ever
» داستان عاشقانه وغمگین
Design By : Pars Skin